چهارشنبه 13 آذر1387
حج فقرا...پرنده رها
خیلی دلگیر بودم...حسابی بهم ریخته بودم!!!از سه شنبه که هر چی لیستو بالا پایین کردم اسممو ندیدم!!؟ خیلی دلم سوخت؛حسابی گرفته بودم.
تا اینکه جمعه قرار شد شب بریم حرم...تمام روز منتظر شب بودم،راستش می ترسیدم اینم نشه و امام رضا هم منو تو خونش راه نده...فکرم مشغول بود و تا شب براخودم هی خط و نشون می کشیدم!!! قرار شد قبل شام بریم ولی برنامه بهم خورد و افتاد واسه بعد از شام... هول و ولای عجیبی تو دلم بود!مشتاق دیدن گنبد طلایی ات بودم.
وارد پارکینگ که شدیم؛بغضم عجیب گرفته بود و دلم می خواست گریه کنم... تو همون مدت که منتظر بقیه بودیم ،دلم طاقت نیاورد و شروع کرد به زمزمه کردن؛گفتم دیدی امام رضا خدات منو دوست نداشت... دیدی منو تو خونش راه نداد... امام رضا خدات منو تنها گذاشت... گفتم خدارو شکر لااقل تو به خونت رام دادی و گرنه خدات که... شایدم من لقمه بزرگتر از دهنم برداشته بودم...
پاروی پله برقی که گذاشتم؛بنابه عادت همیشگی نیت کردم و سرمو بالا کردم تا ستارمو ببینم؛ستاره ای بزرگتر از حد معمول دیدم ، خیلی ناراحت شدم... اول فک کردم هواپیماست... یکم که دقت کردم دیدم داره پرواز می کنه...یه کبوتر سفید رها بود...ذوق کردم ،چشم از آسمون برنداشتم تا ناپدید شد.
وقتی وارد حرم شدیم، رفتم جلوی ضریح وایستادم و سلام دادم...چشام آماده باریدن بود،یه تلنگر کوچیک کافی بود واسه ترکیدن بغض تو گلوم
گفتم آخه خداجون اگه تو باهام نباشی،پشتم به کی گرم باشه؟!! توی این پیچ و خم زندگی؛ توی این جاده های تاریک که دلم می گه برو ؛به کدوم پشتوانه پابذارم؟!! وقتی دلم گرفته،برا کی درد و دل کنم؟!! وقتی اعصابم خرده،سرکی نق بزنم؟!! وقتی دست گل به آب میدم،منت سر کی بذارم که اگه تو باهام بودی اینجوری نمی شد؟!! اگه تو منو تنها بذاری،پس من کیو داشته باشم؟؟؟ گفتم و گفتم تا دلم سبک شد... یکی رد شد و زیارتنامه داد دستم؛بعد از خوندن زیارتنامه،سلام کسایی که سلام فرستاده بودن رو رسوندم...گفتم رضاجان؛این دیگه مال من نیست،به بزرگی خودت و خدات و کرمت و صفای دلشون بهشون کمک کن...نماز زیارت و حاجت رو خوندم و دوباره رفتم کنار ضریح؛گفتم امام رضا من که جز اون کسی رو ندارم...حتما لایق نبوم که بطلبه... شاید نخواسته منو تنهایی بطلبه،میخواسته منو به آرزوی دیگم هم برسونه... میگن رحمت خدا تاخیر داره ولی حتمیه...
زمزمه هایی به گوشم رسید...یا اما رضا،حج فقراتویی... یا اما رضا،حج فقراتویی...
حیفم اومد دست خالی برم بیرون...گفتم امام رضا یه نشونه می خوام،یه مهر تایید ازت..نیت کردم و گفتم اگه راهی که میرم،اگه کاری که میخوام بکنم درسته؛نشونم بده... دستمو زدم به ضریح و یه بند سبز تو دستم باز شد... از خوشحای تو آسمانو پرواز میکردم؛درست مثل یه پـرنده رهــــــا...
ادامه مطلب
لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط : ستاره سربی